منوچهر خان حكيم

24

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

دست اسفنديار داد . چون اسفنديار مهر ليث را ديد ، بوسيده بر چشم نهاده و ارسطو و نسيم را فرود آورده به دست آتش‌افروز داد . پس مهترزاده ، ارسطو را بر دوش و نسيم را در پيش انداخت و روانه شد . امّا چون نسيم تعب بسيار ديده بود ، به پاى خود نمىتوانست رفت و آتش‌افروز هر دو را نمىتوانست برد كه در اين اثنا از برابر سياهپوشى نمايان شد . آتش‌افروز گفت : اى سياهپوش ! تو كيستى ؟ آن مرد برق فرنگى بود . آواز وى را شناخت . آنگه گفت : اى مهترزاده ! كو رفيقانت ؟ آتش‌افروز گفت : بشتاب كه ارسطو و پدرم را خلاص كرده‌ام و صبح نزديك است مبادا كه فتنه پيدا شود كه برق آمده نسيم را بر دوش كشيد و متوجّه خانهء پير زال شدند . چون رسيدند ، ارسطو را از قفس بيرون آوردند و به جهت ايشان خوردنى ترتيب دادند و به خاطرجمعى و استراحت آرام گرفتند . [ بيرون رفتن عيّاران از شهر ] امّا چون صبح شد ، خبر به والى دادند كه امشب پياده‌اى آمده ، مهر ليث را آورد و ارسطو و نسيم را گرفته بدر برد ، كه از شنيدن اين خبر عالم در نظر والى تيره و تار شد . حكم كرد كه جميع دروازه‌ها را بستند ، به غيراز يك دروازه . و جميع عيّاران در آن دروازه جمع شدند و گفت : كه هركس در اين شهر آيد راه دهيد و هيچ‌كس را نگذاريد ( 14 ) كه از شهر بيرون رود و كدخدايان محلات را طلبيده از ايشان التزام گرفت كه هرگاه كسى خبرى از عيّاران اسكندر داشته باشد و ما را آگاه نكند ، از آنكه معلوم شد ، خودش را بند از بند جدا كرده ، زن و فرزند او را اسير خواهيم نمود . و هرگاه كسى خبر از ايشان بياورد ، او را از مال دنيا غنى گردانم . غرض ، طرفه شورشى در بلخ هويدا شده بود . آتش‌افروز با ياران در خانهء پيرزن بودند تا يك هفته ، روز پيرزن به بازار مىرفت از براى ايشان خوردنى مىگرفت و شب خودشان بيرون مىرفتند و عيّاران اسكندر را پيدا مىكردند تا همه يك‌جا جمع مىشدند . پس ، شبى آتش‌افروز گفت : اى ياران ! من خود را امشب [ به ] يكى از دروازه‌هاى بسته